چهار روزه که حجم عظیمی از بغض توی گلوش گیر کرده...چهار روزه که ترس سرازیر شدن بغضش از چشماش مانع حرف زدنش شده...تو تنهایی چندبار بغضش ترکیده اما حتی ذره ای از حجمش کم نشد...چهار روزه یه خاطره ی چند دقیقه ای رو هزار بار مرور کرده...چهار روزه دلش دوباره لرزیده،درست مثل دستاش وقتی که بعد از چندسال و چند ماه و چند روز دوباره دیدش...دست و دلش لرزید...زمان ثابت شد...زمان مجبور به اعتراف شد،اعتراف به اینکه از پس این یکی برنیومده،فراموشی زانو زد و پا به پای زمان اعتراف کرد...اعتراف کردن که همه ی تلاششون فقط به عادت ختم شده بود،عادت به زندگی با یه درد کهنه،عادت به زندگی با یه دلتنگی دائمی،عادت به زندگی با یه زخم عمیق...مدام با بند کیفش بازی می کرد تا مبادا کسی متوجه لرزش دستاش بشه،درست 25 کیلومتر بود که قلبش توی دهانش بود...انگار قلبشم اومده بود که به تماشا بشینه به زانو دراومدن فاصله ها رو...همه چی واقعی بنظر میرسید...درست رو به روش بود...ضربان قلبش تندتر و تندتر شد،دهانش خشک شد و انگار که هزار ساله تشنه ست...اون اونجا بود،درست تو فاصله ی یک متریش...گفت:بشین...آخ که این قشنگترین دستور دنیا بود...دیگه توان ایستادن نداشت،انگار همه ی توان بدنش توی چشما و گوشاش جمع شده بود تا فقط ببینه و بشنوه...ببینه و حسرت چند سالشو سیراب کنه...بشنوه قشنگترین دارایی قلبشو...آخ که چقدر شنیدنی بود...قشنگترین هارمونی خدا بود...حتی خدا سالها به خلق همچین نوایی فکر کرده بود...
تا چند دقیقه اول فکر می کرد باز یکی از همون رویاهای همیشگی اومده سراغش،برای اینکه به خودش ثابت کنه بیداره برای چندمین بار لبش رو گاز گرفت...همه چی واقعی بود...بعد از این همه سال جسمش درست جایی بود که دلش سالهاست.
برچسب: همین جایی که من دلشوره دارم,جایی که عزرائیل دلش سوخت,
نویسنده: سارا قنبریپور