
آخ...هرچند ساعت یکبار دستشو روی قلبش میذاره و اینو میگه...یه درد قدیمی دوباره براش تازه شده...عمیق ترین زخم قلبش درست مثل روز اولی که زخم خورد سر باز کرده...بزرگترین دلتنگیه دلش دوباره غیرعادی شده، چهار روزه که حجم عظیمی از بغض توی گلوش گیر کرده...چهار روزه که ترس سرازیر شدن بغضش از چشماش مانع حرف زدنش شده...تو تنهایی چندبار بغضش ترکیده اما حتی ذره ای از حجمش کم نشد...چهار روزه یه خاطره ی چند دقیقه ای رو هزار بار مرور کرده...چهار روزه دلش دوباره لرزیده،درست مثل دستاش وقتی که بعد از چندسال و چند ماه و چند روز دوباره دیدش...دست و دلش لرزید...زمان ثابت شد...زمان مجب...
ادامه مطلب