خرید بک لینک
سلام به همه

اسم مطلبو گذاشتم سلامی با رنگ و بوی قدیم چون دوروزه دارم مطالب و کامنتای خیلی خیلی قدیمی وبلاگو میخونم و کاملا تو اون حال و هوام.

دلم یه عالمه هوای اون روزا رو کرد، هوای اون روزا که دوست داشتنا بوی نیاز نداشتن،هوای اون روزا که اکثر شماها میومدین اینجا و ساده و بی ریا از مشکلات و دردل دلا و خوشحالیاتون میگفتین،پریشب بعضی از کامنتارو که میدیدم از شدت خوشحالیو دلتنگی اشکم درمیومد،چقد دوست بودیم،چقد راحت از مشکلات و رازهامون به هم میگفتیم،چقدر آروم میشدیم وقتی اینجا مینوشتیم،چه مشکلاتی رو با هم پشت سر گذاشتیم...

چرا دیگه از دل و احوالتون حرف نمیزنید؟

یه شعر از اون قدیما براتون میزارم:

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریارو نوشتی.همه دنیارو نوشتی

دل مارو بنویس....

بنویس هرچه که مارو به سراومد

ید قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو ازما که به زندگی دچاریم

لحظه هارو میکشیم نمی شماریم

بنویس از ما که درحال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم....

حمید:حمید جان دیدی که اومدم و ضایع شدی،اینقد نظرات عمومیتو خصوصی نذار،90درصد نظر پریشبت عمومیه.

جواب سوالتم منفیه هنوز به این معامله یک طرفه یعنی مامان شدن تن ندادم،

در ضمن از این به بعد این یه قانونه که هرکی نظر خصوصی میذاره موظفه یه نظر عمومی هم بزاره،

یادش بخیر:

تولدت مبارک عزیز،نمیدونم وقتش شده اون تبریک دومیه رو هم بهت بگیم یا نه؟

چرا دیگه از خودت هیچی نمیگی؟

برچسب: نویسنده: سارا قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 6:07

صفحه بندی